خب جام جهانی برای ایران تموم شد (( چه راحت )) ۴ سال دیگه کی زنده کی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
بار دیگر رفتن از ایران کبوترهای زیبا .فداکارهای بی همتا ...کشورم اشک الود شده .. داغ دیده شده ..سوختن خاکستر شدن ... بی پیکر .. بی قبر شدن ...خدا نشنید ناله ها را ؟؟ صدای مادران را ؟؟ اشکهای دختران .. پسران .. همسران را ...همه در خواب بودن ... کبوترها پر کشیدن ....دریا تو دیگر چرا ؟؟ اب بودی .. اتش شدی .. فرو بردی با خودت بزرگ مردان وطنم را ؟؟اقیانوس ارام .... اسمت اشتباه است !!!چگونه تحمل کنیم این همه درد را ... اسایش ارامش کجاست ؟؟؟کبوترهای اسمانی">اسمانی ... اسمانی شدن تان مبارک .....
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
سلام به همگی .. امیدوارم دیشب شب خوبی براتون بوده باشه .... جای همگی خالی دیشب به ما هم خوش گذشت ... از ساعت ۶ تا ساعت ۱۰ خونه بابابزرگم بودیم ... ساعت ۱۰ عموها با همسران فرزندان تشریف بردن .. نمیدونم کی این وسط وسایل دبه گندم خالی کرد برد ... این قسمت از دست دادم .. خونه بابا بزرگم خالی شد .. من موندم ... عزیز اقاجون بابا مامانم .. مظلوم ها .... عزیز اقاجون داروشون خوردن .. اونم ژلفین... بعد با پدر عزیز شروع کردم کل کل کردن .. گفتم اینا رفتن جایی پارتی .. گفت نه رفتن خونه بخوابن قرار بود به جشن بگیرن اما دیگه نگرفتن !!!! منم عکس دبه گندم نشون دادم تعجب کرد !!! ... اخرش قبول کرد بریم ادرسی که دارم ... .. گفتم اوکی به شرطی که عزیز اقاجون هم بیان .. ساعت یک ربع به ۱۱ ... حرکت کردیم ... رسیدیم دم در ویلا بارون میبارید ... از جلوی در ورودی رقص نور مشخص بود .... از دم در ویلا تا داخل خونه ۱۰ دقیقه راه بود چون خیلی حیاطش بزرگ بود ... ایفون تصویری زدم ... عموم گفت تووووو اینجا چیکار میکنی .. داد زدم در باز کن خبر اوردم مهمممم ... تند در باز کرد ... به بابام گفتم ماشین پارک کن عزیز اقاجون بیار .. دوربین موبایل روشن کردم . دویدم طرف در ورودی خونه .. در راز کردن دوربین حالا روشنه ... اوه چه خبر بود . ابازل اوباش جشن گرفته بودن ... عموم گفت فضول اینجا چیکار میکنی ...
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
خب به بعضی ها گفته بودم شب یلدا دعوت نشدم ... اما کلی برام شکلک اذیت فرستادن عموم ... داشت دلشو خنک میکرد ... کل دیشب بیدار بودم حالم هم خوب نبود ... اما انتقام نمیشه بیخیال شد ... کلی اطلاعات از بابام گرفتم .. صبح دیدم عموم پیام داده شب یلدا از ساعت ۶ تا ۱۰ دعوت هستی خونه اقاجون مهمون من .... اصلا خوشحال نشدم فضولی داشتم میمردم .. چرا ساعت ۱۰ ... بقیه شب کجا هستن ... یه خبرهایی هستش ... به هر کس هم پیام دادم خبری نداشت .. مساله جدی شده .. صبح راه افتادم خونه بابام ... چیزی نمیدونست .... سر کوچه پسر عمو کوچیکه دیدم ۲ تومن بهش دادم گفتم چی شنیدی بگو ... گفت ۵ تومن میخوام .... نمیدونم این از کجا یاد گرفته باج بگیره ... دلم میخواست یه فصل کتکش بزنم ... ولی فعلا احتیاجش داشتم ... گفت اخر شب پارتی گرفتن ... عموو گرفته گفتم کجا گفت نمیدونم ... پس شب پارتی دارن ... اه خدای من منو دعوت نکردن ..... توی دلم گفتم کوفتتون میکنم ..... رفتم خونه بابا بزرگم ... گفت شب یلدا بیا گفتم حتما میام .. گفتن ما دارو میخوریم ساعت ۱۰ میخوابیم .... گفتم باشه ... رفتم جای دارو که مال فردا شب هستش عوض کردم به جای قرص ارامبخش خواب ... ژلیفین .. ایبو پروفین گذاشتم ... خدا کنه کسی نبینه .... بعد نشستم فکر کردم اگر اینا پارتی دارند ... وسایل هاشون کجا قایم کردن .... یه نردبون پوسیده پیدا کردم ... پشت خون
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
السلام علیک یاحضرت ماه ... کریم السجایاد...جمیل الشیم ...نبی البرایا...شفیح الامم ...امام رسل ..پیشوای سبیل .. امین خدا ... مــــــــحمد امــــــین .سلام بر تو ای پیامبر خوبـــی ها.....ای پیام رســان حق .... ای عزیز تــــرین خلق خدا ..
نوشته ان ای عزیز به مکتب نـــرفته ای .... اما چـــنان خط نوشته ای بـــه قلم گشیدی که از معـــراجت تا اســـمان هفتم به پـــرواز در امد ...افرینشی به ما هـــدیه دادی که اسرار زمین هستی در ان مـــــوج میزند ..... عید یعنی انســـــانی نو شـــویم ... از خـــدا ارزوهای قشنگ بخواهیم ..خدا خدا خدا خدای بی همتاا ...خدای که محمد (ص) و اخرین معجزه بشر را هدیه داد .. پیامبر ای کاش باز هم معجزه میفرســـتادی ... میخواهم از تو بگــــویم بنویسم .. ولــــی میبینم ایـــن قلم چیزی نمیداند ... شــــرمنده ام که تو را انــــدک میشناسم ...نمیتوانم تـــوصیفت کنم .. توصیف کردن شما لیاقت میخواد ..ومن....میدانم معجزه ات را برایمان یادگار گذاشتی .. میدانی با معجزه ات چه میکنیم ...بدرقه مسافر ..باز کـــردن سر سفـــره هفت سین ..خـــانه نو میرویم با خود میبریم ... باورت میشود حتی اگر کتابت را بخوانیم فقط خـــتم نـــام دارد .. معنـــی پیامت را نمیدانیم ...معنی رسالت را نمیدانیم ...ای عزیز مهربان ما راه را گم کــــرده ایم ..خجالت میگشم از بی راهه رفتن ... اخر میگویم مسلــــــمانی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
یادمه نسبتا بچه بودم .. از کار گشاورزی متنفر بودم .. هنوز هم تنفر دارم ... بالای یه پل چوبی مینشستم بابا مامانمو تماشا میکردم ... با اینکه فقط نگاه میکردم سر تا پا خودمو گلی میکردم ... عاشق درست کردن خونه با گل ...لیوان ..قاشق ...میزاشتم کنار افتاب خشک بشه ... صبح ها ساعت ۷ کارگر ها شروع میکردن به کار ... ساعت ۱۰ صبحانه بود ... سالت ۱ نهار ... مادرم یه روز نهار فسنجون درست کرده بود .. با کلی برنج ... قشنگ برام بسته بندی کرد بهم گفت این غذا ببر سر شالی بده به خالت ... گفتم باشه ... غذا برداشتم راه افتادم ... همیشه از شونه کردن مو فراری بودم ... موهام از بس بلند بود می رفت زیر پاهام ... رسیدم سر شالی ... خالمو صدا کردم ... اومد غذا گرفت ... بهم گفت همراهم بیا ... ان زمان هم اصلا از حیوانات داخل اب شالی نمیترسیدم ... خالم همش غرِغر میزد .. چرا موهام اشفته هستس ... من هیچی نمیگفتم ... بیشتر موهامو داخل اب سالی می انداختم ... فکر کنم ۷ خانم بودن در حال شالی کاری ... منو یددن گفتن این دختر بزرگش هستش ... بعد بهم گفت چرا غذا درست نمیکنی ... چرا به مادرت کمک نمیکنی .. گفتم بلد نیستم ... گفت تقصیر مادرته هیچی بهت یاد نداده ... روسریت کجاست ... برو قیچی بیار موهاتو ببندم ... بعد بهم گفت بیا من بهت یاد بدم کار کردن ... رفتم داخل سالی ... میخواست طریقه شالی زدن بهم یاد بده .. گفت بر
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی